ميرزا محمد حيدر دوغلات
358
تاريخ رشيدى ( فارسي )
كافر متصرف شده ، ميرزا خان مظلوم مسلمان « 1 » در ميان مانده . ممر معاش ميرزا خان آن قدر كه به جزويات كافى بود نبود . چون آن زمستان به هر چه گونه بود گذشت ، قريب به اول بهادر در ميان معقتدان شاه رضى الدين اختلافى پيدا شد . به حدى رسيد كه سر او را بريده پيش ميرزا خان آوردند . فى الجمله قوتى از شكست ملاحده حاصل آمد . آن بهار برگذشت و آخر تير 184 ماه بود كه از پادشاه به ميرزا خان فرمان واجب الاذعان رسيد متضمن آنكه پسر بيك يزنه ، 185 يعنى « 2 » محمد حسين ميرزا پيش تو بوده است ، چون حدود تو به حواشى اوزبك پيوسته است و پيوسته از منيب ايشان نهيبت هراس جمعيت خاطر را به غارت مىبرد ، بودن وى آنجا تعذرى ظاهر دارد ، مىبايد كه او را پيش ما فرستى . وقتى كه ميرزا خان مرا اجازت كابل مىداد ، سعى بسيار نمود تا يك جامهء رنگين براى من توانست سامان نمود . اجازت ارزانى داشت . يكى « 3 » از اتفاقات حسنه كه غرابت تمام داشت آن بود كه در لنگر مير عماد كه از توابع حصار است افتاده دستم از آرنج برآمده بود . او را در پوشنگ از سرشكسته بودند ، اگر چه درد تسكين يافته بود اما خم و راست نمىشد ، آنقدر خم نمىيافت كه دستم ( 154 ر ) به رويم رسيدى و آنقدر نيز راست نمىشد كه كمان به دست توانستمى گرفت . در بهارى كه پيش ميرزا خان بودم ، بدخشى اسبى دو ساله از اوزبك دزديده آورده پيشكش ميرزا خان كرده بود . آن را به من داد . روزى ميرزا به طريق سير سوار شد و من همان اسب سوار شده همراه شدم . در اثناى راه خارشگاه 186 وى محكم شد ، « 4 » جفتكى چندى بر هوا انداخت و قوت من به امساك عنان وفا نكرد . عنان ما سكه از دست سكونم بدر رفت ، به همين دست مجروح بر زمين افتادم . آوازى از آرنج مجروح به گوشم رسيد . چنان حالتى دست داد كه هوش من زايل شد . بعد از زمانى كه به هوش آمدم ديدم كه ميرزا خان سر مرا در زانوى خود مانده است و احوال من مىپرسد . چون به خود آمدم ، دست را حميل 187 كرده به قلعه
--> ( 1 ) . نگ : آشكار كرده و بيشتر از دو سلف خود به ظلم و ستم پرداخت ميرزا خان مسلمان . ( 2 ) . نگ : - بيك يزنه يعنى . ( 3 ) . نگ : نمود اما نتوانست و شخصا عذرخواهى كرد يكى . ( 4 ) . نگ : اثناى راه خارى به خارشگاه اسب من فرو رفت .